فريد الدين العطار النيسابوري

338

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

گه پريشان كرد زلفِ سر كشش * گاه گُم شد در دو جادوى خوشش وان غلامِ مست پيشِ دل نواز * مانده بُد با خود نه بىخود چشم باز هم درين نظّاره مىبود آن غلام * تا بر آمد صبح از مشرق تمام چون بر آمد صبح و بادِ صبح جَست * از خرابى شد غلام اينجا ز دست چون بخفت آنجا غلامِ سر فراز * زود بردندش به جاىِ خويش باز بعد از آن چون آن غلام سيم بر * يافت آخر اندكى از خود خبر شور آورد و ندانستش چه بود * بودنى چون بود از آن شورش چه سود گر چه هيچ آبى نبودش بر جگر * آبِ او بگذشت از بالاى سر دست در زد جامه بر تن چاك كرد * موى بر هم كند و سر بر خاك كرد قصّه پرسيدند از آن شمعِ طراز * گفت « نتوانم نمود اين قصّه باز آنچه من ديدم عيان مست و خراب * هيچ كس هرگز نبيند آن به خواب آنچه تنها بر منِ حيران گذشت * بر كسى هرگز ندانم آن گذشت آنچه من ديدم نيارم گفت باز * زين عجايب‌تر نيفتد هيچ راز . » هر كسى گفتند « آخر اندكى * با خود آى و باز گو از صد يكى . »